آیا تلاش برای اصلاح جامعه، ظهور امام زمان (عج) را به تأخیر مى‌‏اندازد؟

27ام اردیبهشت, 1395

بسم الله الرحمن الرحیم

تعبیر: «یملأ الأرض قسطا و عدلا کما ملئت ظلما و جورا» در روایات متعددى آمده است؛ (در کتاب منتخب الأثر، صص 247 - 250، 123 حدیث با این محتوا گردآورى شده است.) اما مضمون هیچ یک از این روایات، دلالت نمى‌‏کند که پر شدن از ستم، شرط ظهور باشد؛ بلکه همگى دلالت مى‌‏کنند بر این که این مربوط به ظرف زمانى ظهور است و نه لزوما شرط ظهور (بین شرط و ظرف تفاوت است) براى بیان تفاوت این دو، از مثالى استفاده مى‏‌کنیم:
به دوست خود مى‏‌گوییم: روز جمعه به دیدار تو خواهم آمد. آیا معناى این جمله این است که دیدن، به روز جمعه بستگى دارد و اگر روز جمعه نتوانستم بیایم، دیگر دیدار او منتفى است؟ یا معناى سخن صرفا همین است که روز جمعه، ظرف دیدار من از اوست؟ مسلما معناى دوم مراد است و در این جمله، خود دیدن، ربطى به روز جمعه بودن ندارد؛ جز این که این دیدار در آن روز اتفاق مى‌‏پذیرد؛ هر چند که مى‌‏توانست در هر روز دیگرى نیز تحقق پذیرد. اما یک بار مى‌‏گوییم: اگر روز جمعه بشود، به نماز جمعه مى‏‌رویم. در این جا، روز جمعه فقط ظرف نماز جمعه نیست؛ بلکه شرط آن نیز هست؛ یعنى چنین نیست که برگزارى نماز جمعه، فى حد ذاته ربطى به روز جمعه نداشته باشد و اگر روز جمعه نتوانستیم به نماز جمعه برویم، روز دیگرى بتوانیم برویم.
نکته‏‌ى دومى که در پاسخ این سؤال باید به آن توجه کنیم، این است که میان آنچه وظیفه‏‌ى ماست و آنچه به طور قهرى و طبیعى پیش مى‌‏آید، تفاوت مهمى وجود دارد. پر شدن زمین از ظلم و فساد، خبر از وضعیتى است که به طور قهرى و طبیعى در آن زمان پیش مى‌‏آید و در واقع، این احادیث بیانگر وضعیت و جریان عمومى جامعه در زمان ظهور است. اما آنچه وظیفه‏‌ى ماست، عمدتا در احادیث «انتظار فرج» بیان و توضیح داده شده است که: فرد منتظر باید صلاح و اصلاح پیشه کند و آنچه شرط ظهور را مهیا مى‌‏سازد، همین زمینه سازى براى پذیرش عدالت است؛ یعنى همین وظیفه‌‏ى اصلاح خود و دیگران و در واقع، این تلاش، نه تنها ظهور را به تأخیر نمى‌‏اندازد، بلکه اساسا زمینه‌‏ى تعجیل در ظهور را فراهم مى‏‌آورد؛ چنان که در توقیعى که از امام زمان (عج) خطاب به شیخ مفید صادر شده، اولا: وى را به خاطر این که در راه پیشبرد اهداف اسلام مجاهدت مى‏‌کند، ستوده و نگفته است که این کار تو، ظهور ما را به تأخیر مى‏‌اندازد. ثانیا: علت اصلى تأخیر در ظهور خود را همین عدم تقوا و همدلى شیعیان براى مهیا ساختن زمینه‌‏هاى پذیرش عدالت دانسته است: «نعهد الیک أیها الولى المخلص المجاهد فینا الظالمین - أیدک الله بنصره الذى أید به السلف من اولیائنا الصالحین - أنه من اتقى ربه من اخوانک فى الدین و أخرج مما علیه الى مستحقیه، کان آمنا فى الفتنة المبطلة و محنها المظلمة المضلة))) ولو أن أشیاعنا - وفقهم الله لطاعته - على اجتماع من القلوب فى الوفاء بالعهد علیهم لما تأخر عنهم الیمن بلقائنا و لتعجلت لهم السعادة بمشاهدتنا على حق المعرفه و صدقها منهم بنا فما یحبسنا عنهم الا ما یتصل بنا مما نکرهه و لا نوثره منهم؛
ما با تو، اى دوست مخلصى که در راه ما با ظالمین به جهاد برخاسته‌‏اى - و خداوند تو را به همان نصرتى یارى دهد که پیشینیان از دوستان صالح ما را یارى داد -، عهد مى‏‌بندیم که هر کس از برادران دینى تو که تقواى پروردگارش را پیشه سازد و حقوقى که بر عهده‌‏اش هست را به مستحقانش برساند، در آن فتنه‌‏ى ویرانگر و امتحانات تاریک گمراه کننده‌‏اش در امان باشد و اگر شیعیان ما - که خداوند توفیق طاعتش را به آن‏ها ارزانى کند - در وفاى به عهدى که بر عهده‌‏شان است، همدل گردند، یمن و برکت دیدار ما از آن‏‌ها به تأخیر نخواهد افتاد و سعادت مشاهده‌‏ى ما، در حالى که به حق معرفت ما رسیده و صداقت‌شان نسبت به ما آشکار شده باشد، به سوى آن‌‏ها شتاب خواهد کرد. پس چیزى ما را از آن‏ها دور نمى‏‌دارد جز امورى از آن‏ها که ما آن امور را ناپسند مى‏‌داریم و انجامش را از جانب آن‏ها روا نمى‌‏شمریم.»(طبرسى، الاحتجاج، ج 2، ص 325؛ به نقل از کلمة الامام المهدى، ج 1، ص 198 - 200)
به هر حال، این نکته‌‏ى بسیار مهم درست است که ظهور در زمانى واقع مى‏‌شود که ظلم و ستم همه جا را فرا مى‏‌گیرد؛ اما در عین حال، شرط ظهور این است که انسان‌‏هاى عادى و عدالت‌جویى وجود داشته باشند که یاور حضرت مهدى (عج) در این قیام جهانى باشند. وجود همین افراد است که زمینه‏‌ى ظهور را فراهم مى‏‌سازد؛ یعنى چنان که استاد مطهرى به خوبى بیان کرده است:
«برداشت قشرى از مردم از مهدویت و قیام و انقلاب مهدى موعود (عج)، این است که صرفا ماهیت انفجارى دارد و فقط و فقط از گسترش و اشاعه و رواج ظلم‏‌ها و تبعیض‏‌ها و اختناق‌‏ها و حق‌کشى‏‌ها و تباهى‌‏ها ناشى مى‏‌شود(نوعى سامان یافتن است که معلول پریشان شدن است) آن گاه که صلاح به نقطه‏‌ى صفر برسد؛ حق و حقیقت هیچ طرفدارى نداشته باشد؛ باطل یکه‌‏تاز میدان گردد؛ جز نیروى باطل نیرویى حکومت نکند؛ فرد صالحى در جهان یافت نشود؛ این انفجار رخ مى‌‏دهد و دست غیب براى نجات حقیقت - نه اهل حقیقت؛ زیرا حقیقت طرفدارى ندارد - از آستین بیرون مى‌‏آید. لذا هر اصلاحى محکوم است؛ زیرا هر اصلاح یک نقطه‌‏ى روشن است تا در صحنه‏‌ى اجتماع، نقطه‏‌ى روشنى هست، دست غیب ظاهر نمى‏‌شود. برعکس، هر گناه و هر فساد و هر ظلم و هر تبعیض و هر حق‌کشى، هر پلیدیى به حکم این که مقدمه‏‌ى صلاح کلى است و انفجار را قریب الوقوع مى‌‏کند، رواست.
این گروه طبعا به مصلحان و مجاهدان و آمران به معروف و ناهیان از منکر با نوعى بغض و عدالت مى‌‏نگرند؛ زیرا آنان را از تأخیر اندازان ظهور و قیام مهدى موعود (عج) مى‏‌شمارند. برعکس، اگر خود هم اهل گناه نباشند، در عمق ضمیر و اندیشه با نوعى رضایت به گناهکاران و عاملان فساد مى‌‏نگرند؛ زیرا اینان مقدمات ظهور را فراهم مى‏‌کنند!
این نوع برداشت از ظهور و قیام مهدى موعود (عج) و این نوع انتظار فرج به هیچ وجه با موازین اسلامى و قرآنى وفق ندارد. از آیات قرآن کریم استفاده مى‏‌شود که ظهور مهدى موعود، حلقه‏‌اى از حلقه‌های مبارزه‌‏ى اهل حق و اهل باطل است که به پیروزى نهایى اهل حق منتهى مى‏‌شود. سهیم بودن یک فرد در این سعادت، موقوف به این است که آن فرد عملا در گروه اهل حق باشد. آیاتى که در روایات بدان‏‌ها استناد شده است، نشان مى‏‌دهد که مهدى موعود (عج) مظهر نویدى است که به اهل ایمان و عمل صالح داده شده است؛ مظهر پیروزى نهایى اهل ایمان است: «وعد الله الذین آمنوا منکم و عملوا الصالحات لیستخلفنهم فى الأرض کما استخلف الذین من قبلهم و لیمکنن لهم دینهم الذى ارتضى لهم و لیبدلنهم من بعد خوفهم أمنا یعبدوننى لا یشرکون بى شیئا؛(نور 55/24) خدا به کسانى از شما که ایمان آورده و کارهاى شایسته کرده‌‏اند، وعده داده است که حتما آنان را در زمین جانشین [خود] قرار دهد؛ همان گونه که کسانى را که پیش از آنان بودند، جانشین [خود] قرار داد و آن دینى را که برایشان پسندیده است، براى آن‏ها مستقر کند، و بیم‌شان را به ایمنى مبدل گرداند، [تا] مرا عبادت کنند و چیزى را با من شریک نگردانند.»
ظهور مهدى موعود (عج)، تحقق بخش وعده‌‏اى است که خداوند متعال از قدیم‏‌ترین زمان‌‏ها در کتب آسمانى به صالحان و متقین داده است که زمین، از آن آنان است و پایان، تنها به متقیان تعلق دارد: «و لقد کتبنا فى الزبور من بعد الذکر أن الأرض یرثها عبادى الصالحون؛(انبیا 105/21) و قطعا در «زبور» پس از ذکر «تورات» نوشتیم که زمین را بندگان شایسته‌‏ى ما به ارث خواهند برد)؛ «ان الأرض لله یورثها من یشاء من عباده و العاقبة للمتقین؛(اعراف 128/7) زمین از آن خداست؛ آن را به هر کس از بندگانش که بخواهد، مى‌‏دهد و عاقبت، از آن پرهیزگاران است.»
حدیث معروف هم که مى‏‌فرماید: «یملأ الأرض قسطا و عدلا کما ملئت ظلما و جورا»، شاهد مدعاى ماست و نه مدعاى آن گروه؛ در این حدیث نیز تکیه بر ظلم شده و سخن از گروه ظالم است که مستلزم وجود گروه مظلوم مى‌‏باشد و مى‏‌رساند که قیام امام مهدى (عج) براى حمایت مظلومانى است که استحقاق حمایت دارند. توجه شود که در منطق قرآن کریم، هر مستضعفى استحقاق حمایت ندارد بلکه خود مستضعف تا مى‏‌تواند باید براى احقاق حق خود و فرار از ظلم تلاش کند و تنها چنین مستضعفانى هستند که حمایت مى‌‏شوند؛ وگرنه مستضعفى که در مقابل ظلم سکوت مى‏‌کند و دست روى دست مى‏‌گذارد، خود ظالم و جهنمى است: «ان الذین توفاهم الملائکة ظالمى انفسهم قالوا فیم کنتم؟ قالوا کنا مستضعفین فى الأرض قالوا: ألم تکن أرض الله واسعة فتهاجروا فیها؟ فأولئک مأویهم جهنم و ساءت مصیرا - الا المستضعفین من الرجال و النساء و الولدان لا یستطیعون حیلة و لا یهتدون سبیلا - فأولئک عسى الله یعفو عنهم و کان الله عفوا غفورا؛(نساء 97 - 99/4)
بدیهى است که اگر گفته شده بود: «یملأ الأرض ایمانا و توحیدا و صلاحا بعد ما ملئت کفرا و شرکا و فسادا» مستلزم این نبود که لزوما گروهى مستحق حمایت وجود داشته باشند و در این صورت بود که استنباط مى‏‌شد قیام مهدى موعود (عج) براى نجات حق از دست رفته و به صفر رسیده است و نه براى نجات گروه اهل حق.
شیخ صدوق (ره) روایتى از امام صادق (ع) نقل مى‏‌کند مبنى بر این که این امر تحقق نمى‏‌پذیرد مگر این که هر یک از شقى و سعید به نهایت کار خود برسد. پس سخن در این است که گروه سعداء و گروه اشقیا هر یک به نهایت کار خود برسند. سخن در این نیست که سعیدى در کار نباشد و فقط اشقیا به منتهى درجه شقاوت برسند.
در روایات اسلامى سخن از گروهى زبده است که به محض ظهور امام به آن حضرت ملحق مى‏‌‍شوند. بدیهى است که این گروه ابتدا به ساکن خلق نمى‌‏شوند و معلوم مى‏‌شود، در عین اشاعه و رواج ظلم و فساد، زمینه‏‌هایى عالى وجود دارد که چنین گروه زبده‌‏اى را پرورش مى‏‌دهد. این خود مى‏‌رساند که نه تنها حق و حقیقت به صفر نرسیده است، بلکه اگر فرضا اهل حق از نظر کمیت قابل توجه نباشند، از نظر کیفیت ارزنده‌ترین اهل ایمان و در ردیف یاران سیدالشهدا (ع) هستند.
از نظر روایات اسلامى، در مقدمه‌‏ى قیام و ظهور امام (عج)، یک سلسله قیام‏‌هاى دیگرى از طرف اهل حق صورت مى‏‌گیرد؛ (مانند قیام یمانى) این جریان‏‌ها نیز ابتدا به ساکن و بدون زمینه‌‏ى قبلى رخ نمى‌‏دهد. در برخى روایات اسلامى سخن از دولتى است از اهل حق که تا قیام مهدى (عج) ادامه پیدا مى‌‏کند و چنان که مى‏‌دانیم، بعضى از علماى شیعه که به برخى از دولت‏‌هاى شیعى معاصر خود حسن ظن داشته‌‏اند، احتمال داده‌‏اند، دولت حقى که تا قیام مهدى موعود (عج) ادامه خواهد یافت، همان سلسله دولتى باشد. این احتمال هر چند ناشى از ضعف اطلاعات اجتماعى و عدم بینش صحیح آنان نسبت به اوضاع سیاسى زمان خود بوده، اما حکایتگر این است که استنباط این شخصیت‏‌ها از مجموع آیات و اخبار و احادیث مهدى این نبوده است که جناح حق و عدل و ایمان باید یکسره درهم بشکند و نابود شود اثرى از صالحان و متقین باقى نماند تا دولت مهدى ظاهر شود؛ بلکه آن را به صورت پیروزى جناح صلاح و عدل و تقوا بر جناح فساد و ظلم و بى‏‌بند و بارى تلقى مى‏‌کردند.
از مجموع آیات و روایات استنباط مى‌‏شود که قیام مهدى موعود (عج)، آخرین حلقه از مجموع حلقه های مبارزات حق و باطل است که از آغاز جهان بر پا بوده است. مهدى موعود (عج)، تحقق بخش ایده‌‏آل همه‌‏ى انبیا و اولیا و مردان مبارز راه حق است.» (مرتضى مطهرى، قیام و انقلاب مهدى (ع)، صص 62 - 68، با اندکى حذف و تلخیص)

اشتراک گذاری این مطلب!

پیامبر گونه باشیم...

16ام اردیبهشت, 1395

بسم الله الرحمن الرحیم

علی (علیه السلام ) در باره خلق اجتماعی پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم فرمودند: «کسی که برای نخستین بار او را می‏دید، هیبتش او را می‏گرفت; هر کسی با او معاشرت می‏کرد دوستی‏اش را به دل می‏گرفت. آنگاه که به اصحابش می‏نگریست، لحظات نگاه را به تساوی میانشان تقسیم می‏کرد; وقتی به کسی دست می‏داد پیش از او دست خویش را باز نمی‏کشید همچنانچه صورتش را از او برنمی‏گرداند مگر آن که او برگرداند. او چهره‏ای گشاده داشت. تندخو و ملامت‏گر و فحاش و مزاح نبود. سیره او میانه‏روی، سنت او هدایت و رشد، سخنش معیار حق و حکمش عدل بود.»

اشتراک گذاری این مطلب!

کرامات شیخ صدوق قبل تولد و بعد مرگ

14ام اردیبهشت, 1395

بسم الله الرحمن الرحیم

علماي بزرگ شيعه خود داراي فضائل و مناقبي بودند که پاك و بی‌آلایش زندگی کردند و درس پاك زندگی کردن را به ما آموختند. که یکی از این ستارگان درخشان را می‌توان رئيس المحدثين «محمد بن علي بن حسين بن بابويه قمي» مشهور به “شيخ صدوق” كه در علم رجال و حديث شناسي مردي بي نظير بوده نام برد، که در سال 311 هجري در شهر مقدس قم متولد شد.
شيخ طوسي(ره) مي‏گويد: «صدوق آبروي شيعه و مذهب اهل بيت (عليهم السلام) بود. علما و فقهاي شيعه در سال 355(ه ق) شاگردي او را مي‏كردند در حالي كه او در سنين جواني بود. صدوق(ره) هفتاد واندي عمر كرد و با نوشتن كتاب‏هاي بسيار به تشيع و اسلام عزت بخشيد.

اما از شاخصه‌های بارز و کرامات در زندگی شیخ صدوق می‌توان به چند مورد اشاره کرد:

1ـ تولد شیخ صدوق به دعای امام زمان (عج الله تعالی فرجه)

عمر با برکت علی بن باویه پدر شیخ صدوق از پنجاه می‌گذشت و هنوز فرزندی نداشت و بسیار دوست می‌داشت که خداوند به او فرزند صالحی عنایت کند، از این رو به حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه) متوسل شده طی نامه ای به وسیله حسین بن روح که یکی از نمایندگان خاص امام زمان بود تقاضای دعا کرد تا آن حضرت از خداوند، فرزند صالحی برای او بخواهد. ولی عصر (عج) دعا کرده و برای ابن بابویه نوشتند: «برای تو از خداوند خواستیم دو پسر روزیت شود که اهل خیر و برکت باشند.»
پس از دعای امام زمان بود که ابن بابویه صاحب فرزندی شد که نامش را محمد نامید و بعدها عالمی بزرگ و فقیه ای نام آور شد. او همان شیخ صدوق است.
شیخ صدوق نیز، جریان ولادت خود را که با تقاضاى کتبى پدرش از محضر امام زمان عجل الله تعالى فرجه و دعاى آن حضرت بوده، به صورت حدیث آورده و مى‏افزاید:
«در مورد خواسته تو، برايت دعا كرديم.و در آينده نزديك دو فرزند پسر پر خير وبركت نصيب تو خواهد گرديد.» پس از مدّتى، خداوند (عزّوجلّ) به دعاى حضرتش، دو فرزند به وى عطا نمود.كه هردو فرزند از اساطين تاريخ شيعى بودند.
يكى از آن دو فرزند، شيخ صدوق بود كه طلايه دار مكتب تشيع بود. و ديگرى برادر شيخ صدوق- حسين بن على- كه وى نيز از فقهاى اماميه و استاد سيد مرتضى و برادرش سيد رضى موسوى بوده است. [1]

2ـ کتاب من “لایحضره الفقیه” صدوق از منابع چهارگانه کتب اصلی فقه شیعه

فقه شيعه بر چهار كتاب استوار است كه در اصطلاح، كتب اربعه و مصنفان آنها «محمودون ثلاث» يعني «سه محمد» خوانده مي‌شوند که عبارتند از:
الف: الكافي. از ابوجعفر محمد بن يعقوب كليني می‌باشد. كتاب كافي بيش از 16 هزار روايت دارد.
ب: من لا يحضره الفقيه. از ابوجعفر محمد بن علي بن حسين بن بابويه قمي معروف به شيخ صدوق می‌باشد. شیخ صدوق در اين كتاب حدود 6 هزار روايت نقل كرده كه عموماً درباره مباحث فقهي و احكام شرعي است.
ج و د: تهذيب الاحكام و الاستبصار تصنيف ابوجعفر محمد بن الحسن الطوسي است.
بنابراين شيخ صدوق، يكي از اركان فقه شيعه به شمار مي رود. او با سفرهاي زياد در بلاد اسلامي و تأليفات بسيار ـ كه بعضي، تعداد آنها را 300 عنوان نوشته اند و با ارتباط با امرا و رجال و حضور در محافل سياسي و علمي و در پرتو منطق قوي و وسعت معلومات و قلم و بيان رسا، موفق شد، مذهب تشيع اثنا عشري را ترويج و فقه و اصول و كلام شيعه را مدون نمايد.

3ـ سالم ماندن بدن بعد از 900سال

وفات شیخ صدوق در شهر ((ری )) اتفاق افتاد پیکر مطهر وی در نزدیكی مرقد حضرت عبدالعظیم حسنی «در شهر ری» به خاك سپردند. آن محل اكنون نیز با نام «ابن بابویه» زیارتگاه مسلمانان است . گرچه در طول تاریخ همواره آرامگاه مورد احترام شیعیان بوده ولی با حادثه ای كه در حدود یكصد و نود و هشت (198) سال پیش اتفاق افتاد، عظمت و اعتبار صدوق در نزد زائران حرمش بیشتر معلوم شد و ارادت آنان نسبت به وی دو چندان گشت؛ كه شرح آن واقعه مطابق نقل روضات الجنات دیگر كتب تاریخی بدین گونه است .
در سال 1238 (ه ق) در شهر ری باران زیادی بارید كه بر اثر آن اطراف مزار شریف شیخ صدوق فروكش كرد و شكافی در كنار آن پدید آمد. مؤمنان در پی اصلاح بر آمدند. هنگام خاكبرداری به سردابی كه جسد شیخ در آن مدفون بود، رسیدند. وقتی كه به سرداب وارد شدند، جسد را سالم یافتند. آثار رنگ حنا هنوز بر ناخنهای وی باقی بود، این خبر در سطح تهران پیچید تا آنكه سلطان وقت «فتحعلی شاه قاجار» نیز از آن مطلع گشت . دستور داد تا سرداب را نپوشانند كه خواهان در محل حاضر شدند. جمعی از علما و سران مشاهده كردند. سپس دستور دادند تا سرداب را بپوشانند و بنای ساخته شده و بر قبر را تجدد كردند. [2]

مرحوم آیت الله مرعشی نجفی کلامی‌را نیز در این مورد بیان می‌دارند که:

مرحوم پدرم، علامه سید محمد مرعشی نجفی می‌فرمودند: من دست آن بزرگوار را بوسیدم و دیدم که تقریبا پس از نهصد سال که از مرگ و دفن شیخ صدوق می‌گذرد، دست ایشان، بسیار نرم و لطیف بود.

منبع بیشتر برای مطالعه:

سایت اطلاع رسانی حوزه؛ علماء وبزرگان (قرن چهارم، ابن بابویه (شیخ صدوق)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت:

[1]. [گلچين صدوق (گزيده من لا يحضره الفقيه)، ج‏1، ص22]

[2]. [سایت اطلاع رسانی حوزه، http://www.hawzah.net/fa/Mostabser/View/3238/ ]

اشتراک گذاری این مطلب!

توصیه‌های اخلاقی امام کاظم(علیه السلام)

14ام اردیبهشت, 1395

بسم الله الرحمن الرحیم

امام موسی کاظم(علیه‌السلام) هفتمین نفر از جانشینان پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) که توسط خداوند متعال برای هدایت مردم برگزیده شد و در طول زندگی پربار خود کوشید تا مردمان را به‌سوی پروردگار عالم رهنمون سازد. یکی از مسائلی که امام کاظم(علیه‌السلام) تأکید فراوانی بر آن داشتند بحث اخلاق و روابط با دیگران است. این نوشتار می‌کوشد تا با مراجعه به احادیث امام کاظم(علیه‌السلام) برخی از راه‌هایی را که باعث بهبود اخلاق فردی و روابط اجتماعی می‌شود را بیان کند.

مشورت
مشورت کردن در امور به معنای این است که انسان با اندیشه دیگران شریک شود تا راه‌کارهای بیشتری به‌دست می‌آورد و اندیشه مانند چراغی است که راه را روشن می‌کند. کافی است شما تصور کنید؛ وقتی چند چراغ با هم به جاده تارکی بتابد حتی ریزترین سنگ‌ها هم مشخص می‌شود. مشورت در کارها هم باعث می‌شود که انسان به موارد جزئی هم پی ببرد. امام کاظم(علیه‌السلام) دراین‌باره می‌فرمایند: «کسی که در امور زندگی خود با اهل معرفت مشورت کند، چنانچه درست و صحیح عمل کرده باشد، مورد تعریف و تمجید قرار می‌گیرد و اگر خطا و اشتباه کند عذرش پذیرفته است».[1]

صداقت
شاید بتوان گفت صداقت مهم‌ترین اصل اخلاقی در روابط بین انسان‌ها است و حتی افراد دروغ‌گو هم توقع دارند که سخن راست بشنوند. در مواقع زیادی انسان با خود می‌گوید که تنها چیزی که برایم مهم است این هست که طرف مقابل راست‌گو باشد و سخن دروغ از دهانش بیرون نیاید. این نوع تفکر در واقع نشان‌دهنده این مطلب است که اکثر افراد صداقت را بر سایر امتیازات ترجیح می‌دهند. در بررسی اعمال و رفتار افراد راست‌گو متوجه می‌شویم که انسان‌هایی که در زندگی خود صداقت و راستی را سرلوحه کارهای خود قرار داده‌اند، رفتار مناسب‌تری با دیگران دارند زیرا پایبندی آنان به صداقت باعث دوری ایشان از کارهای نادرست و غیراخلاقی می‌شود.
امام کاظم(علیه‌السلام) در حدیثی به این نکته اشاره می‌کنند و می‌فرماید: «هر کش زبانش صادق باشد اعمالش پاک و اثربخش خواهد بود».[2]

شوخی
یکی از آفت‌های اخلاق فردی شوخی‌های بی‌مورد و اصرار بر آن است. در موارد بسیاری مشاهده‌شده است که فردی می‌خواهد دیگران را بخنداند و به همین علت مرتکب غیبت، دروغ، تهمت، تمسخر و … می‌شود. در نتیجه شخص بسیاری از ارزش‌های اخلاقی را زیر پا می‌گذارد، هم‌چنین گناهان فراوانی را به جان می‌خرد تا بتواند کسی را بخنداند. آیا این خنداندن ارزش آن را دارد که انسان نور ایمان را در دل خود خاموش کند؟ بله شوخی باعث خاموشی نور ایمان می‌شود همان‌گونه که امام کاظم(علیه‌السلام) می‌فرماید: «بر حذر باش از شوخی و مزاح بی‌جا، چون‌که نور ایمان را از بین می‌برد و جوان‌مردی و آبرو را سبک و بی‌اهمیّت می‌گرداند».[3]

آراستگی ظاهر
یکی از مواردی که در بهبود روابط اجتماعی افراد تأثیر فراوانی دارد آراستگی ظاهر است. آراستگی ظاهر افراد به معنای استفاده از وسایل لوکس نیست؛ بلکه مراد از آن، رعایت کامل نظافت و نظم ترتیب در ظاهر و پوشش انسان و استفاده بهینه از امکانات موجود می‌باشد. در واقع هر فرد علاوه بر این‌که باید عملش زیبا باشد، لازم است تا ظاهر آراسته‌ای هم داشته باشد و باید شرایط این آراستگی را هم فراهم کند. امام کاظم(علیه‌السلام) در این‌باره می‌فرماید: «مومن لازم است پنج چیز همراه خود داشته باشد: «مسواک، شانه، سجاده، تسبیح و انگشتر عقیق».[4]

_____________________________________
پی‌نوشت
[1]. «مَنِ اسْتَشَارَ لَمْ يَعْدَمْ عِنْدَ الصَّوَابِ مَادِحاً وَ عِنْدَ الْخَطَاءِ عَاذِراً». بحارالانوار، علامه مجلسی، دار احياء التراث العربي، ‏چاپ دوم، بيروت‏، 1403ق‏، ج72، ص104.
[2]. «مَنْ صَدَقَ لِسَانُهُ زَكَى عَمَلُه». همان، ج75، ص303.‏
[3]. «إِيَّاكَ وَ الْمِزَاحَ فَإِنَّهُ يَذْهَبُ بِنُورِ إِيمَانِكَ وَ يَسْتَخِفُّ بِمُرُوءَتِك‏». من لایحضره الفقیه، شیخ صدوق، تصحیح، علی اکبر غفاری، دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم، چاپ دوم، 1413ق، ج4، ص408.‏
[4]. «لَا يَخْلُو الْمُؤْمِنُ مِنْ خَمْسَةٍ مِسْوَاكٍ وَ مُشْطٍ وَ سَجَّادَةٍ وَ مِسْبَحَةٍ فِيهَا أَرْبَعٌ وَ ثَلَاثُونَ حَبَّةً وَ خَاتَمِ عَقِيقٍ». كتاب المزار- مناسك المزار، شیخ مفید، تصحیح محمد باقر ابطحی، كنگره جهانى هزاره شيخ مفيد، چاپ اول، قم، 1413ق، ص152.

اشتراک گذاری این مطلب!

مداحی که حضرت زهرا او را سیراب کرد!

14ام آذر, 1394

بسم الله الرحمن الرحيم

حاج محمد مرزوق حائری نوحه خوانی است که نزدیک به ۱۳۰ سال پیش توسط هیئت بزاز از عراق به ایران می‎آید. برای بار اول هیئت بزاز از او درخواست می‌کند تا به ایران بیاید اما او قبول نمی‌کند. برای بار دوم او به درخواست هیئت بنی‌فاطمه برای مهاجرت به ایران پاسخ مثبت می‌دهد. خود او می‌گوید که در خواب امام حسین (علیه السلام) را می‌بیند که به او می‌گوید هرجا که باشی با ما در ارتباط هستی اما ما یک سری شیعیان در ایران داریم که بهتر است به آنجا بروی. در نتیجه حاج مرزوق درحدود سال ۱۲۷۰ به ایران می‌آید. او پدر نوحه‎خوانی معاصر در ایران است و بسیاری از آداب و رسوم‎هایی که اکنون در هیئت‎ها انجام می‎شود منتسب به ایشان است.

سینه زنی تهرانی های قدیم تا قبل از نقل مکان مرحوم حاج مرزوق حائری از کربلا به تهران، اینگونه بود که اصطلاحا سه ضرب و بی وقفه سینه می زدند. بدین ترتیب اساسا « دم سرپا » و « زمینه خوانی »، در تهران رایج نبود. مرحوم حاج مرزوق بنیانگذار سینه زنی سنتی در تهران بوده است. اوج تکامل این سبک، در دوره مرحوم شاه حسین و مرحوم ناظم شکل گرفت. ایشان از بنیانگذاران سنت “چهارپایه” در شب های مسلمیه حرم عبدالعظیم حسنی(ع)بودند.

حاج مرزوق، یکی از سوختگان وادی سیدالشهدا علیه السلام بود که عمری را در مقامات عالیه توسل و گریه به سر برده و مس گونه هایش به مدد کیمیای سرشک حسینی به طلای ناب مبدل گشته بود.

هنگامی که فرزند مرحوم حاج مرزوق از دنیا رفت، خبر مرگ فرزند را در مجلس روضه‌خوانی امام حسین (ع) به او دادند، اما او به جای قطع روضه‌خوانی به ادامه آن پرداخت و این را مهم‌تر دانست. حاج مرزوق، وقتی به خانه برگشت فرزند مرحوم خود را در دست گرفته و از امام حسین(ع) خواست که به حرمتش، فرزندش را به او بازگرداند که در همان لحظه فرزند او با عنایات خاص سالار شهیدان چشم باز کرده و به زندگی برگشت.

یک روز حاج مرزوق به یکی از دوستانش، به نام سیدحسن پیغام می دهد، که بیا حاج مرزوق با شما کار دارد، آن موقع حاج مرزوق در بستر بیماری بود.سیدحسن می گوید: رفتم دیدم به هم ریخته فرمود: من آخر عمرم است سید حسن! می خواهم یه رازی را با شما در میان بگذارم، دیروز مادرت زهرا (سلام الله علیها) را دیدم، در تب داشتم می سوختم، تو بیداری دیدم نه خواب.

گفت: تشنگی بر من غالب شد. سه تا دختر داشتم؛ راضیه، مرضیه و فاطمه. دختر اول را صدا زدم، راضیه مقداری آب به من بده، دیدم یک بانوی مجلله با روبند سبز پدیدار شد، حیا کردم، آب نخواستم. دختر دومم را صدا زدم: مرضیه! دوباره دیدم بی بی بلند شد آمد طرف من. دختر سومم را صدا زدم: فاطمه؛ بار سوم که شد خانم فرمود: حاج مرزوق سه بار من را صدا کردی؟ چی می خواهی ؟ گفتم بی بی جان! من حیا کردم حرف بزنم، فرمود: حاج مرزوق عمری نوکری کردی، حالا وقتش است ما جواب بدهیم، سرم را پایین انداختم، فرمود: تشنه هستی؟، از زیر چادر ظرف آبی بیرون آورد، نوشیدم، به گوارایی این آب، تا حالا نخورده بودم، طبق عادت بچگی، گفتم: صلّی الله علیک یا ابا عبدالله…، دیدم صدای گریه ی بی بی بلند شد، فرمود: حاج مرزوق! دلم گرفته برایم روضه بخوان، گفتم خانم، دکترها منعم کردند از روضه خواندن، ولی چون شما می فرمایید چشم. چه روضه ای بخوانم؟ فرمود: روضه ی علی اصغرِ حسین را بخوان …

اشتراک گذاری این مطلب!

خاطره ای زیبا از آیت الله مرعشی نجفی(ره)

4ام شهریور, 1394

بسم الله الرحمن الرحیم

آیت ا…مرعشی نجفی(ره) می فرمایند که شب اول قبر آیت‌‌الله شیخ مرتضی حائری(قدس سرّه)"، برایش نماز “لیلة‌ الدّفن"خواندم، بعد نماز هم سوره یاسین قرائت کردم و ثوابش را به روح آن عالم هدیه کردم.
چند شب بعد او را در عالم خواب دیدم.
حواسم بود که از دنیا رفته است.
کنجکاو شدم که بدانم در آن طرف چه خبر است؟
پرسیدم:
آقای حائری! اوضاع‌تان چطور است؟
آقای حائری که راضی و خوشحال به نظر می‌آمد، رفت توی فکر و پس از چند لحظه، انگار که از گذشته‌ای دور صحبت کند شروع کرد به تعریف کردن…
-وقتی از خیلی مراحل گذشتیم، همین که بدن مرا در درون قبر گذاشتند، روحم به آهستگی و سبکی از بدنم خارج شد و از آن فاصله گرفت.
درست مثل اینکه لباسی را از تنت درآوری.
کم کم دیگر بدن خودم را از بیرون و به طور کامل می‌دیدم. خودم هم مات و مبهوت شده بودم؛
این بود که رفتم و یک گوشه‌ای نشستم و زانوی غم و تنهایی در بغل گرفتم.
ناگهان متوجه شدم که از پایین پاهایم، صداهایی می‌آید.
صداهایی رعب‌آور و وحشت‌افزا!
صداهایی نامأنوس که موهایم را بر بدنم راست می‌کرد. به زیر پاهایم نگاهی انداختم.
از مردمی که مرا تشیع و تدفین کرده بودند خبری نبود.
بیابانی بود برهوت با افقی بی‌انتها و فضایی سرد و سنگین و دو نفر داشتند از دور دست به من نزدیک می‌شدند.
تمام وجودشان از آتش بود.
آتشی که زبانه می‌کشید و مانع از آن می‌شد که بتوانم چشمانشان را تشخیص دهم.
انگار داشتند با هم حرف می‌زدند و مرا به یکدیگر نشان می‌دادند.
ترس تمام وجودم را فرا گرفت و بدنم شروع کرد به لرزیدن؛
خواستم جیغ بزنم ولی صدایم در نمی‌آمد.
تنها دهانم باز و بسته می‌شد و داشت نفسم بند می‌آمد.
بدجوری احساس بی‌کسی و غربت کردم.
با همه وجود از درون ناله سر دادم:
خدایا به فریادم برس! خدایا نجاتم بده! در اینجا جز تو کسی را ندارم….!
همین که این افکار را از ذهنم گذرانیدم متوجه صدایی از پشت سرم شدم.
صدایی دلنواز، آرامش ‌بخش و روح افزا و زیباتر از هر موسیقی دلنشین!
سرم را که بالا کردم و به پشت سرم نگریستم، نوری را دیدم که از آن بالا بالاهای دور دست به سوی من می‌آمد.
هر چقدر آن نور به من نزدیکتر می‌شد آن دو نفر آتشین عقب‌تر و عقب‌تر می‌رفتند تا اینکه بالاخره ناپدید گشتند.
نفس راحتی کشیدم و نگاه دیگری به بالای سرم انداختم.
آقایی را دیدم از جنس نور.
نوری چشم نواز و آرامش بخش.
ابهت و عظمت آقا مرا گرفته بود و نمی‌توانستم حرفی بزنم و تشکری کنم؛
اما خود آقا که گل لبخند بر لبان زیبایش شکوفا بود سر حرف را باز کرد و پرسید:
آقای حائری! ترسیدی؟
من هم به حرف آمدم گفتم :
بله آقا ترسیدم، آن هم چه ترسی!
هرگز در تمام عمرم تا به این حد نترسیده بودم. اگر یک لحظه دیرتر تشریف آورده بودید حتماً زهره ‌ترک می‌شدم
و خدا می‌داند چه بلایی بر سر من می‌آوردند.
بعد به خودم جرأت بیشتر دادم و پرسیدم:
راستی، نفرمودید که شما چه کسی هستید؟
و آقا که لبخند بر لب داشت و با نگاهی سرشار از عطوفت، مهربانی و قدرشناسی به من می‌نگریستند فرمودند:
من علی بن موسی الرّضا(ع) هستم.
آقای حائری! شما 38 مرتبه به زیارت من آمدید من هم 38 مرتبه به بازدیدت خواهم آمد،
این اولین مرتبه‌اش بود.
37 بار دیگر هم خواهم آمد…!!

(السلام علیک ایها الامام الرئوف)

اشتراک گذاری این مطلب!

داستان عبرت آموز از خشم زیاد

1ام مرداد, 1394

بسم الله الرحمن الرحیم

ﺷﺒﻲ ﻣﺎﺭ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻥ ﻏﺬﺍ ﻭﺍﺭﺩ كارگاه ﻧﺠﺎﺭﻱ ﻣﻴﺸه…

ﻋﺎﺩﺕ ﻧﺠﺎﺭ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻌﻀﻲ ﺍﺯ ﻭﺳﺎﻳﻞ ﻛﺎﺭﺵ ﺭو ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ مي گذاشت و جمع نمي كرد اون ﺷﺐ ﻫﻢ ﺍﺭﻩ ﻛﺎﺭﺵ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ جا موند.

ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ که مار گشتی ﻣﻴﺰﺩ ﺑﺪﻧﺶ ﺑﻪ ﺍﺭﻩ ﮔﻴﺮ كرد ﻭ ﻛﻤﻲ ﺯﺧمي شد. وقتي بدن مار صدمه ديد ، ﺧﻴﻠﻲ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ شد ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺍﺭﻩ ﺭو ﮔﺎﺯ گرفت ﻛﻪ ﺳﺒﺐ ﺧﻮﻧﺮﻳﺰﻱ ﺩﻭﺭ ﺩﻫﺎﻧﺶ شد ، ﺍﻭن ﻧﻤﻴﻔﻬﻤﺪ ﻛﻪ ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﻲ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺍﺭﻩ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﻴﻜﻨﺪ ﻭ احتمال داد ﻣﺮﮔﺶ ﺣﺘﻤﻲ ﺳﺖ ﺗﺼﻤﻴﻢ گرفت ﺑﺮﺍﻱ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺩﻓﺎﻉ ﻛند ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺷﺪﻳﺪﺗﺮ به طرف اره حمله كرد و ﺩﻭﺭ ﺍﺭﻩ ﺑﺪﻧﺶ ﺭو ﭘﻴﭽﺎﻧﺪ ﻭ ﻫﻲ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍﺩ …

ﻧﺠﺎﺭ ﺻﺒﺢ ﻛﻪ ﺁﻣﺪ و با تعجب فراوان ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﺑﺠﺎﯼ ﺍﺭﻩ ﻻﺷﻪ اي از يك ﻣﺎﺭﻱ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺯﺧﻢ ﺁﻟﻮﺩ ﺩﻳﺪ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺑﻴﻔﻜﺮﻱ ﻭ ﺧﺸﻢ ﺯﻳﺎﺩ ﻣﺮﺩه اﺳﺖ …

ﺍﺣﻴﺎﻧﺎ ﺩﺭﻟﺤﻈﻪ ﺧﺸﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ اون كسي رو كه ما رو عصباني كرده ﺑﺮﻧﺠﺎﻧﻴﻢ ﺑﻌﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﻴﺸﻮﻳﻢ آسيبي كه از اين اتفاق به ما رسيده خيلي بيشتر از ضرري هست كه ما به طرف مقابلمون زديم ﻭ ﻣﻮﻗﻌﻲ ﺍﻳنو ﺩﺭﻙ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﻛﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﺩﻳﺮﺷﺪﻩ …

در زندگي مون ﺑﻴﺸﺘﺮﺍﺣﺘﻴﺎﺝ ﺩﺍﺭيم ﻛﻪ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﭼﺸﻢ ﭘﻮﺷﻲ ﻛﻨﻴﻢ ، از اتفاقات، از آدمها ، از رفتارها ، از گفتار ها تا با خشم و عصبانيت به تلافي كار ديگران همت كنيم.

اشتراک گذاری این مطلب!

ولادت باسعادت شبه پیغمبر(ص) آقا علی اکبر و روز جوان مبارک

8ام خرداد, 1394

بسم الله الرحمن الرحیم

مرحوم مقرّم مي نويسد: علي اكبر در روز يازدهم شعبان(1) سال 33هجري- دو سال قبل از كشته شدن عثمان(2) به دنيا آمد.و اين موافق است با قول ابنادريس(ره) در « سرائر » كه فرموده: حضرت علي اكبر در خلافت عثمان چشم به دنيا گشود. پس در روز عاشورا آن بزرگوار 27ساله بوده و تاييد مي شود به اتفاق مورّخين و علماء علم نسب كه حضرت علي اكبر ازامام سجّاد (ع) بزرگتر بوده، و امام سجّاد (ع) در روز عاشورا 23سال داشته اند، واينكه بعضي سن آن جناب را 17يا 19سال نقل كرده اند، با اين اتفاق مغاير است، مضافاًبر اينكه شاهدي بر قول خود ندارند.3
ابن شهر آشوب (ره) مي نويسد: علياكبر هيجده سال داشت، و گفته شده 25سال بوده است.(4)

محدّث قمي (ره) گويد: در سن علي اكبر اختلافي عظيم است،ابن شهر آشوب و محمّد بن ابي طالب گويند؛ 18سالهبوده، و شيخ مفيد او را 19ساله دانسته (5)، بنابراين از امام زين العابدين (ع) كوچكتر بوده است. و بعضي گويند 25ساله بوده و غير از اين هم گفته اند. پس علي اكبر ازبرادرش امام سجاد (ع) بزرگتر بود و اين اصلح و اشهر اقوال است. از شيخ اجل ابنادريس در خاتمه كتاب حج نقل مي كند كه حضرت علي اكبر بزرگتر بوده، و آن جناب درزمان خلافت عثمان متولد شده است، و از جدّش اميرالمؤمنين(ع) روايت كرده است، وشعراء‌ در مدح او اشعار سروده اند.

ابن ادريس در رد كساني كه مي گويند علي اكبر كوچك تر بوده مينويسد:‌ دراين باب بايد به خبرۀ‌ اين فن كه علماء‌ نسب و تاريخو اخبارند، مانند زبير بن بكار رجوع نمود، و نام جمعي را مي برد كه همگي علي اكبر (ع) را بزرگتر مي دانند و بر اين قول اتفاق دارند.

سپس محدّث قمي(ره) ميفرمايند: دراينجا گفتار ابن ادريس كه فارس اين ميدان است، وبا تتبّع كافي به صراحتسخن گويد، كافي است، و مضمون اشعاري كه در مدح او وارد شده، و گفتار معاويه ملعوندر حقّ او مؤيّد است. (5)
مرحوم ملا هاشم مي نويسد:‌ آن حضرت 25ساله بودهكه دو سال از حضرت زين العابدين(ع) بزرگتر بوده، و احتمالاً اين قول اقوي مي باشد.
مرحوم مقرّم و بسياري از مورّخين نقل كرده اند:‌كه حضرت علي اكبر (ع) ازامام سجاد (ع) بزرگتر است. (6)
عدّه اي چون شيخ مفيد(ره) در « ارشاد» وطبرسي(ره) در«اعلام الوري» مي گويند:‌امام سجّاد (ع) بزرگتر بوده بدون اينكه شاهديبياورند. (7)

بعضي چون ابن شهر آشوب در« مناقب »‌و ابن طلحه شافعي در «مطالب السؤول » و ابن صبّاغ در «‌ فصول المهمة »‌ تصريح كرده اند كه حضرت حسين (ع) سه پسر داشته اند:‌علي اكبر ، علي اوسط و علي اصغر .

پي نوشت :
انيسالشيعه از سيد محمدعبدالحسين هندي كربلائيالحدايقالورديهعلي اكبر از مرحوم مقرم /12
مناقب: 4/ 109
ارشاد 2/ 109
زندگاني قمر بني هاشم وعلي اكبر / 356علي اكبر از مرحوم مقرم / 16تا 20

اشتراک گذاری این مطلب!

یا ارحم الراحمین

20ام اردیبهشت, 1394

بسم الله الرحمن الرحیم

الهی با خاطری خسته از اغیار، به فضل تو امیدوار

دست از غیر تو شسته و در انتظار رحمتت نشسته ام…

بدهی کریمی، ندهی حکیمی، بخوانی شاکرم، برانی صابرم.

الهی احوالم چنانست که میدانی و اعمالم چنین است که می بینی.

نه پای گریز دارم و نه زبان ستیز

یا ارحم الراحمین

اشتراک گذاری این مطلب!

به کجا چنین شتابان!

6ام اردیبهشت, 1394

بسم الله الرحمن الرحیم

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد .

پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .

پسرک گفت:”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم .

برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم “.

مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد .

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !

خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند .

 

اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند

اشتراک گذاری این مطلب!

 
فراخوان چی شد طلبه شدم